يك قدم تا تو



من دلم تنگ میشود

من دلم تنگ می شود
برای تو
برای هرآنچه که تکانم می دهد
تـــــا تــامل خـــویش
بـــــــرای خاطراتمان
چیزهایی که تو، توهم می خوانیشان
دلــم کــه تنـــگ می شــود
پای لحظه های خالی از تو
بــساط اشک پهن می کــنم
گوش خیالم را به گذشته می چسبانم
صدایت را از امواج پراکندهی زمان جمع می کنم
پژواک صدایت بر دیوار ذهن می کوبد
پر از آواز می شوم از تو
مگرغیر از این است
که توهم هم وجود دارد؟
باشد ...
به خودم دروغ نمی گویم!
اما به حقیقت دقایق پریشان عاشقی سوگند
دلم برای این توهم تنگ می شود


سه‌شنبه ٢٠ اسفند ۱۳۸٧ | پيام ها ()

 

او،آن مسافر

در روزهای کودکی ام باران می بارد
 روی شیشه های امروز
لکه هایی تازه می بینم
که مثل خیال شب های رو به ستاره هی بزرگ می شوند
به راه های نیست می روند
 به دنیا خیره می شوند
و مرا خیال می کنند
خیال می کنند
من از دریا می ایم
که لب هایم همیشه می خندند
من از برف می ایم که همیشه چتری با خودم
خیال می کنند او
 من آن مسافری که از راه می رسم
از بزرگ شدن دنیا
حرفهای کسی نگفته می دانم
 و مرگ برایم تعریف شده است
و می دانم که ماه
چند بار دنیا را به یاد آورده است
ولی او
آن مسافر
 پی اولین خواب
به راه دنیا می افتد
شبی به شیه های فردا نگاه می کند
 و باران در روزهای کودکی را خیال می کند
خیال می کند او
آن مسافری که از راه می رسم
پی خیال های رو به ستاره و
لکه های تازه هی بزرگ می شوم
ولی او
آن مسافر
شبی کنار رؤیای جاده می میرد
و من با مرگ بیدار می شوم
تمام زندگی ، خوابی ، خیالی بود


جمعه ۱٦ اسفند ۱۳۸٧ | پيام ها ()

 

آینه ها تهی است...

عروسک ها را در شب
 تاراج کرده اند
 در شهر چهره یی نیست
 در شهر دکه ها باز
 باز و خالی و تارکیست
سوداگران سودایی از باد
 از باران
 وز سیل خیل بیکاران شکوه می کنند
 سوداگران سودایی خسته
 می گویند : باران ؟
چه بارانی بیمانند ؟
 می دانید ؟
 باران سختی ‌آمد
و خریداران
ناباورانه از همه ی شهر
دیدار می کنند
 در پشت ویترین ها
 کنسرو چیده اند و گل کاغذی
و از زلال آبی کاشی ها
تصویر ماهیان قزل آلا را پاک کرده اند
 در شهر تک ها را در خاک کرده اند
 سوداگران سودایی در شهر خم های خالی را
 بر سنگفرشهای خیابان ها
 پرتاب کرده اند
در شهر چهر ه ها را در خواب کرده اند


چهارشنبه ۱٤ اسفند ۱۳۸٧ | پيام ها ()

 

دوباره من!!!!!!!!

سلام....

یه کوچولو خجالت میکشم بعد اینهمه وقت اومدم آپ کنم.خوب شمام جای من بودین آپ نمیکردین دیگه...حالا بماند چرا و چگونه و چند...ایشالا سر یه فرصت مناسب به عرض میرسونم!

چه میکنین با مدرسه؟آی آی آی امتحانای ترم که با خیال راحت و بدون هیچ شرمندگی نسبت به سایر هموطنان گند زدیم چی؟خداییش اگه امتحان نبود مدرسه جزو 10 مکان برتر دنیا میشد!اما حیف...

داربی رو دیدین؟دیدین چه خوب حال ملتو میگیرن اینا؟باید برم خجالت بکشیم که ایرانی ایم با این وضع فوتبالمون...

دیگه چی موند بگم...آها...وای خاک عالم دیدی وبمو دیدیو پسندیدی دیدی به تو گفتم چقدر قالب وبم توپه؟! اونوقت بهم میگن مشکل داری میگم نه!

آی مردم زده به کله م!یکی نیس بگه دختر تو که حرفی واسه گفتن نداری میای آپ میکنی وقت خودتو این خواهر برادرای اجتماعیتم میگیری که چی؟(حالا نه اینکه خیلی بازدید کننده دارم،مال همینه!)

ممممممممم....خوب دیگه شیا؟خوش میگذره؟منم خوبم مرسی لطف دارین.بابا مامان خوبن؟پسرخاله ها چطور؟نه بابا من هنوز بچه ام اصلا حرف ازدواجم نزنین...نه...نه...حالا اگه میبینین حال طرف خیلی بده دیگه نمیشه انسانیت رو له کرد...یادداشت کن!@#$%^&*)(_+{}÷×ة\؛،؟:«»ُِّْآ فردا منتظرما.دیگه متأهل شدم.متانت ()

خوف دیگه برم تا جرم ندادن«اینا»

بوس بای.واسه عروسیمم هستین همه.تا بعد


یکشنبه ٢٧ بهمن ۱۳۸٧ | پيام ها ()

 

نه تویی ، نه منی

گاهی از میان باران و برگ ها صدایی می شنوم گاهی درست غروب یکشنبه ی خاموش که پله های پشت در ناتمام می مانند تو از مکث ناگهان من جدا می شوی چتر می گشایی و رو به باران و برگ ها می روی کنار پله های ناتمام پشت دری خسته که با نیم رخی خیس باز می شود صدایی می شنوم که تویی دو چشم از باران آورده ام که همیشه از خواب های خیس می گذرد می ایی و انگار پس از یک قرن آمده ای باچتری خسته و صدایی که منم کنار آخرین پله و مکث ناگهان سر بر شانه ام می گذاری و گوش بر دهان زمزمه ام تا صدایی بشنوی که منم و می شنوی آرام می شنوی صبحگاهی از همین شهر بزرگ از کنار همین پنجره های رو به هر کجا از کنار همین کتاب بزرگ که رو به خاموشی تو بسته است که رو به بیداری من آغاز می شود آمدم صبحگاهی از کنار خاموشی خسته که تویی ذکری از دفتر سوم به خانه و پله ها و میان باران و برگها پر کشید روی بر دیوار کن تنها نشین وز وجود خویش هم خلوت گزین گاهی از میان باران و غروب یکشنبه صدایی می شنوم گاهی نه تویی نه منی نه صدایی که از دفتر سوم من و این صدای یکشنبه من و این صدایی که تویی کنار گوش و چتر خسته سکوت می شویم رو به همین دهان بسته که منم رو به همین مکث ناگهان که تویی سکوت می شوی نه منی نه تویی نه صدایی همیشه از دفتر سوم ذو به باران و چتر پر از حرف های با خودم صدایی می شنوم که تویی صدایی می شنوم که منم

سه‌شنبه ٢٩ امرداد ۱۳۸٧ | پيام ها ()

 

تکرار..........

سلام .

میدونین تازگیا تصمیم گرفتم به جا شعر و نثر و .......اینا،با یه تحول جدید خودمو و متنامو عوض کنم. شما موافقین؟

از اونجا که آمار بازدید سایت نسبتا بالاست اما نظرات کم معلومه مطالبو دوست ندارین.به خاطر همین ممنون میشم اگه واسه این پست نظر بذارین و  بگین چیا خوبه که تو وب بذارم.

دست گلتون درد نکنه.بوس بوس

                                                 پریسا


چهارشنبه ٢۳ امرداد ۱۳۸٧ | پيام ها ()

 

تنها تو

چه بی تابانه میخواهمت ای دوریت آزمون تلخ زنده به گوری! چه بی تابانه تورا طلب میکنم! بر پشت سمندی گویی نوزین که قرارش نیست. وفاصله تجربه ای بیهوده است. بوی پیرهنت، اینجا ، و اکنون. کوه ها در فاصله سردند. دست در کوچه و بستر حضور مأنوس دست تورا میجویند، و به راه اندیشیدن یأس را رج میزنند. بی نجوای انگشتانت فقط. و جهان از هر سلامی خالیست...

یکشنبه ٢٠ امرداد ۱۳۸٧ | پيام ها ()

 

بنگر!زمانی خوش از راه میرسد...

به  آن میکوشیم که تواناییم.سرچشمهء توان ما گنجینه درون ماست.حتی اگر گاه فراموش کنی بیاد می آورم که تو چقدر یگانه ای.باورت دارم بسیار!

و میدانم که توانایی آنگونه که میخواهی و نیازمندی عمل کنی.و اگر روزی روزگاری نیازمند درکی متقابل از عشق بودی در کنارت خواهم بود...

"کری مارتین"

 


دوشنبه ۱٤ امرداد ۱۳۸٧ | پيام ها ()

 


اینا همش حرفه...من یه موجود 2پای بدبختم مثل شما؟! البته گاهی وقتا دچار نوسانات روحی میشم!!!!!!!! به عنوان مثال تب شدید همراه با علاقه فراوون به اشک و موسیقی غمگین و تراژدی های دل انگیز (یه چیزی تو مایه های کازابلانکا!!!!) و گرایش ناجور به موبایلم و بدتر از اون pc.که خدا به دور! از اینا گذشته من یه اخلاق بدم دارم که میشه گفت هرازگاهی در قالب یه هیجان واهی بهم ابلاغ میشه...اونم گرفتن پاچه اعضای محترم خونواده است...با این همه قابل تحملم جدی میگم!

 

امید(۱)
تلاش(۱)

 

پریسا

 

اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦

 

من دلم تنگ میشود
او،آن مسافر
آینه ها تهی است...
دوباره من!!!!!!!!
نه تویی ، نه منی
تکرار..........
تنها تو
بنگر!زمانی خوش از راه میرسد...
سه‌شنبه ۸ امرداد ۱۳۸٧
درد دل

 

پریانکا جونم
شخصی(حسنا جونم)
کهنه درخت(مهران جونم)
دوست برفی(لادن جونم)
دلتنگ ترین شیدا(شیدا جونم)
عشق بازی ما جوونا(عسل جونم)
من وطن پرستم تعصب دارم؛از ایران یه بهشت تصور دارم
همه چیز(mic & H I Vجونم)
دو صفر هیچ(یاسی جونم)
خیال رخ تو(ستاره جونم)
چار دیواری(سعید جونم)
ریحانه جونم
من و تو ما میشیم؟(آریا جونم)
مترجم تلخ ترین سکوت(سالوش جونم)

 

RSS 2.0